تااينجا گفته بودم كه بچهه زمان رو از يادم بردوند. و اما بعد:
آقا ما يه رفيق شفيق داريم به نام منصور كه ما محض شوخي بهش مي گيم"منصور القاعده"و اون روز هم قرار بود كه بااين بنده خدا بريم امتحان، البته ايشون هنوز دانشجو هستن اما محض رفاقت قرار بود باهام بياد. خلاصه، ما و اين دوست عزيزتر از جانمون راه افتاديم كه بريم امتحان بديم. محل آزمون تا ما شيرين 2 ساعت دو ساعت و نيم راه بود. حالا ساعت يه ربع به يكه و ما هم سوار يه تويوتاي كاريناي مدل زمان جونونياي آدم عليه السلام. آقا ما هر جور حساب كرديم ديديم كه نه به جان داداش نخواهيم رسيد. القصه به منصور گفتم حكايت اينه و ديگه هر گلي زدي سر خودت زدي. اين بنده ي كاردرست خدا هم پاشو گذاشت رو گاز و د برو كه رفتي. حالا اينكه اين وسط ما چن بار اشدمونو خونديم و چن بار عرق سرد بر پيشاني مون نشست و چن بار خودمونو فحش داديم كه اين چه غلط بود كردي و اينا بماند.خلاصصصصصصه ساعت 2 و نيم رسيديم به محل امتحان. حالا تو دفترچه هم نوشته ساعت 2 درها بسته ميشه. گفتم ديگه دير شده و امتحان از دست رفت و يعني حيف كه من نرسيدم وگرنه نفر اول مي شدم و از اين خالي بنديها، اما تو دلم مي گفتم الهي شكر كه نشد وگرنه رتبه ي از آخر اول مي آوردم و كلي باعث آبروريزي مي شد بين بچه ها. ما شانس درست و حسابي هم كه نداريم كه، يه وقت يكي ازاين بچه هاي جناح اونوري رتبه ي ما رو مي ديد و كلي حكايت خيط مامورا مي شد . تو همين خيالا بودم كه يه آقاي ميانسالي كه جزم انتظاماتي ها بود ازم پرسيد : امتحان داري؟ گفتم داشتم. گفت چطور؟ گفتم آخه ديگه كه راه نميدي كه. يارو انگار كه آدم خل و چل در زندگيش نديده باشه يه جوري به ما نگاه كرد كه صد رحمت به نگاه عاقل اندر سفيه و بعدش هم گفت بدو عمو جون بدو كه امتحان داره شروع ميشه!
آقا ما رو مي گي!!
پ.ن: چه خبر از خاتمي جان جان؟؟
نوشته شده توسط
احسان در تاريخ . مربوط به بخش : |