۱۹- نابغه اي در امتحان كنكور-قسمت نهم-
درود بر تمامي دوستان . هزار تا متشكرم كه براي قبول شدنم در كنكور دعا نكردين. آخه كل اگر طبيب بودي كه! به هر حال همانطور كه قبل تر به اطلاع رسانانيده بودم روز چهارشنبه ساعت 2و نيم امتحان داشتم. اما در سايت اومده بود كه از ساعت 2 درها رو مي بندن و ديگه كسي رو راه نميدن. به همين خاطر تصميم داشتم يه جوري راه بيفتم كه يك و نيم اونجا باشم. اما قبل از حركت بهم خبر دادن كه بايد برم زندان!البته نه اينكه به سلامتي خودمون مهمون دولت باشيم و اينا. نه متاسفانه. يكي از فاميلهامون اون هم نه به دليل يا دلايل خيلي خيط مامورا -ها- فقط به واسطه ي يه تصادف خشك و خالي و به جهت امتناع از پرداخت ديه اونجا تشريف داشتن. من همفكر كردم خب برم و يه حال و احوالي ازش بپرسم بعد برم امتحان. ساعت 10 و نيم بود. با خودم گفتم هر جور هم كه باشه تا يازده و نيم ميام بيرون.خلاصه شال و كلاه كرديم و رفتيم زندان. اما بر خلاف تصورمان زندان جايي نبود كه مي فكر ميكرديم.(چن وقته زندان شهر ما رو به خارج شهر منتقل كردن. به فاصله ۲۰ دقيقه دور تر از شهر) و در آنجا نيز بر خلاف تصورمان با صفي طويل مواجه گشتيم. و باز هم بر خلاف تصورمان نيم ساعت ما رو در صف نگاه داشتند تازه بعدش هم بر خلاف تصورمان يك عدد آشنا پيدا نموديم و بالاخره توانستيم برويم ملاقات. و اما در اتاق ملاقات؛ در كمال ناباوري اونجا اشكان جانم و ديدم. براي تنوير افكار عمومي بايد عرض كنم كه اشكان جان من برادر آنيتا جان منست. و جهت جلوگيري از توليد افكار بي ناموسي توسط بعضي ها! بايد عرض كنم كه آنيتاجان من 7 سالشه و اشكان هم 4 سال، اما نه يه پسر چهارساله ي معمولي ، نه، يه پسر 4ساله ي به شدت شيطون و بسياربانمك. و اگه نمي دونين بدونين كه من وقتي يه بچه ي چهارساله ي به شدت شيطون و بسياربانمك مي بينم همه چي -از جمله كنكور- يادم ميره و خب يادم رفت ديگه!
نوشته شده توسط
احسان در تاريخ . مربوط به بخش : دانشجويي |