این شماره ی نشریه ی ***** آخرین برگ همکاری حقیر با انجمن اسلامی است . نه به خاطر دلسردی از فعالیت یا بی مهری مسوولین یا تبعیض هایی که وجود دارد بین تشکل ها یا مشکلاتی که برایم بوجود آورده اند حضرات و غیره . نه ، فقط به این خاطر که این روزها آخرین روزهایی ست که به عنوان دانشجو در این واحد دانشگاهی مشغول به تحصیل هستم . دورانی که طولانی تر شد از حد معمول آن . اما پشیمان نیستم از دیرتر فارغ! شدن از تحصیل. چون به اندازه ای که وقت گذاشتم چیزهایی آموخته ام ، (گرچه نه در آن حد که به شمار آید -به حد وسعم -) مطالبی که شاید وقت دیگری برای آموختنش پیدا نمی شد و مگر هدف از دانشگاه آمدن چیزی غیر از این بوده است ؟
بگذریم ،
برای جوابهای کوچکی که یافته ام مدیون انسانهای بزرگی هستم ؛ گروهی در مقام والای استاد ، در کلاس درس و به صورت تئوری و گروهی در کسوت دوست و در تنها تشکل سیاسی این اطراف ، در انجمن اسلامی .
در کلاس درس بیشتر از "آنچه باید باشد" صحبت می شد و در جمع دوستان از "آنچه هست" .
در کلاس درس گفته می شد که : عدالت یعنی شایسته سالاری و شایسته سالاری یعنی اینکه: مزایا و موقعیت های شغلی تنها براساس شایستگی و نه بر مبنای جنسیت، طبقه اجتماعی، گروه قومی یا ثروت به افراد تفویض شود.
در واقعیت اما دیدم و لمس کردم که خودی و غیر خودی وجود دارد؛ خودی هر چقدر نا آگاه و ناتوان بازهم شایسته است و غیر خودی هرکه باشد و هرچه بداند و بتواند ناشایست .
در کلاسها می گفتند که : "بیت المال"، حق عموم مسلمانان است و باید در توزیع آن عدالت رعایت گردد. اما در عمل دیدم رانت وجود دارد ، خارج صف هست و ...
در کلاس درس شنیدم که : شریعتی از بزرگان انقلاب بوده است و تئوری پرداز بوده است و غیره و در واقعیت دیدم برای برگزاری مراسمی برای او نمی توانم مجوزی بگیرم ، سهل است که عکسش را هم -گروهی- بر نمی تابند ،بر دیواری ، حتی .
درکتابها خواندم که : اصل بر برائت است ، خواندم که کسی را نمی توان به صرف داشتن عقیده ای محکوم کرد ، خواندم که تفتیش عقاید ممنوع است ، خواندم که ...
اما در واقعیت دیدم که در بعضی موارد قبل از آنکه فرصت دفاع به تو داده بشود محکوم می شوی به حکمی ، دیدم که داشتن عقیده ای خلاف بعضی ها ممنوع است ، دیدم که ...
و یادگرفتم که اگر پس از گفتن حرف حقی گروهی برآشفتند ، ناسزا نثارم کردند ، تهمت زدند و به این وسیله های نه چندان اخلاقی فضا را مسموم ساختند تا ماهی بگیرند از آبی گل آلوده ، دلگیر نباشم ازایشان چرا که آنها هم باید نان بخورند و این هم راهیست از هزاران راه نان درآوردن.
یاد گرفتم با اینکه همیشه ممکن است در آستین هر دستی که به دوستی به سویم دراز می شود خنجری نهفته باشد به دشمنی ، هیچگاه نا امید نباشم و هیچ دستی را پس نزنم چرا که اگر از هر هزار و یک، یکی یکدله باشد به رفاقت همدردیش زخم هر هزار نارفیق خنجر در آستین را مرهم است.
یاد گرفتم ...
وایمان آوردم که حق گرفتنی ست ؛ اگر می خواهی چیزی که حقت می دانی در دستانت بگیری باید برایش تلاش کنی و هزینه اش را بپردازی و گرنه همان هم که داری از دست خواهی داد و چه با معنا گفته اند قدما که : خلایق هر چه لایق.
گفتم که آخرین نشریه است ، کسی چه می داند شاید آخرین فرصتم باشد برای حلالیت طلبیدن به همین خاطر وقت را غنیمت می دانم و از همه ی کسانی که از این قلم رنجیده اند صادقانه عذرخواهی می کنم . خواهش می کنم بگذارید به حساب جوانی و خامی و بی تجربگی و ... حلالم کنید.
در پایان از درگاه یزدان پاک می خواهم همیشه شادکام باشید و سربلند و ایرانی بمانید .
یا حق
من از مشرق زمینی های سگ جانم ، که می دانم
میان این همه نیرنگ انسان زنده می مانم
مرا در خاطرت بسپار من فرزند ایرانم
مه مثل مادرم ، مانند ایران زنده می مانم
نوشته شده توسط
احسان در تاريخ . مربوط به بخش : |