امروز دو تا امتحان داشتم دو تا امتحان تو يه روز ! البته با برنامه ريزي زيبايي كه من دارم اين چيزها خيلي اتفاق مي افته اما من چون كارت ورود به جلسه ام رو گم كرده بودم (كه اين هم زياد اتفاق ميافته) مجبور شدم صبح زودتر برم تا كارتم رو بگيرم . از جنگ و دعوايي كه موقع گرفتن كارتم بين من و خانم زشت ، خونسرد و محترمي كه مسوول اين كار بود اتفاق افتاد فاكتور ميگيرم ، همچنين از امتحان زيبا ، جادار و مطمئني كه در بيست دقيقه سرو تهش رو هم آوردم . بنابراين صحنه اي كه هم اينك در برابر چشم شما به نمايش در مي آيد متعلق به بعد از امتحان است: من بعد از نگاه به ورقه و كشف معدود سوالهايي كه بلد بودم ، به سرعت سوالات مورد نظر رو كه تعدادشون به حدود 2تا ميرسيد رو جواب دادم و چون كلا به الهامات غيبي ! اعتقادي ندارم سريعا برگه رو دادم و از جلسه خارج شدم . حالا نميدونم به خاطر دعواي صبح با خانم مسوول بود، از حول و ولاي امتحان بعدي بود و يا به دليل حواس پرتي كه چن وقته به شدت گرفتارشم به هر ترتيب يادم رفت كه بايد صبر كنم تا صورت جلسه رو بيارن و بعد امضاي صورتجلسه بيرون مي رفتم . بعله آقايي كه شما باشين من بعد تقريبا نيم ساعت و به صورت يهويي ذهنم جرقه زد كه اي ددم واي ! من كه برگه رو امضا نكردم. سريعا برگشتم كه برگه رو امضا كنم اما چشمتون روز بد نبينه بنده خداي خوش اخلاق و عزيزي كه نماينده آموزش و مسوول برگزاري امتحانات بودن فرمودن: ميخواستي از سر جلسه نري بيرون . چون بدون امضا كردن بيرون رفتي بنابراين غايبي . آقا سرتون رو درد نيارم خلاصه بعد كلي داد و بيداد و خواهش و تمنا و من اشتباه كردم و از اين حرفها با مدد استاد گرانقدر مان كه الهي هرچي از هر كي خواست بهش بده ( فكر بد نكن!) به موفقيت بزرگ امضا نمودن برگه صورتجلسه و همانا عدم حذف درس نائل شدم. كه اين موفقيت رو من به شما تقديم ميكنم.
پ.ن: بر پدر تمام قاچاقچي هاي عالم لعنت (بشمار)
پ.ن۲: برادرم حالش گرفته بود . دليلش رو پرسيدم گفت یکی از دوستهای مشترکمون معتاد شده. وارفتم . هنوز هم انگار حالم بده .
پ.ن۳: دوباره لعنت .
پ.۴: براي خواندن مطلب : آيا سلطان خراسان، رييس خبرگان مي شود؟ كليك كنيد
نوشته شده توسط احسان در تاريخ . مربوط به بخش : |
آفتاب را به تو نميدهم تا خرده خرده بشكافي اش و از آن هزار ستاره بسازي _ ماه را به تو نميدهم تا به خاطر كوه نور، درياي مرواريد را نگاه كني . _ستاره ها را به تو نميدهم تابگويي خوشا شبهاي بي مهتاب. _ آسمان را به تو ميدهم تا نداني با آن چه بايد كرد !
پ.ن: "گروه انسانهای سبز بدون مرز " كه يه گروه ايرونيه ميخواد دور دنيا رو با پاي پياده بگرده تا به همه مردم دنيا پيام صلح و دوستي بده بد نيست يه خدا قوتي بهشون بگين : كليك كنيد
پ.ن۲: خدا وكيلي بعد از خوندن تيتر فكر بد نكردي؟
نوشته شده توسط احسان در تاريخ . مربوط به بخش : |
تو اتاقم نشسته بودم که مادرم جیغ کشید . برادرم حالش بد شده بود . بردیمش بیمارستان . گفتن چیزیش نیست فقط فشارش افتاده بوده و یه سرم بهش وصل کردن . تا سرم تموم بشه وقت داشتم که یه حال و احوالی با مریضهای دیگه قسمت اورژانس داشته باشم . دو تا کارگر جوون رو آورده بودن . مادرمرده ها بعد تموم شدن کارشون اومده بودن با موتورشون تو خیابون یه دوری بزنن که تصادف کرده بودن . یکی پاش شکسته بود و یکی دستش . دکتر ارتوپد رو میشناختم . بعد از آوردن اون مریضها هم توی بخش بود . از یکیشون پرسیدم کی دستت رو گچ میگیرن . جواب داد دو روز دیگه . تعجب کردم دلیلش رو پرسیدم جواب داد: گفتن دکتر نداریم . بهش گفتم دکتر که همینجاست که ! چیزی نگفت . من هم نفهمیدم . نمیخوام بدبین باشم و بگم چون کارگر بودن و نمیدونم پول زيرمیزی نداشتن بدن نیومده بالاسرشون. اصولا آدم باید خوش بین باشه حتما نمیتونسته بمونه. یا شایدم از صبح داشته یه ریز کار میکرده و خسته بوده . اون هم بالاخره آدمه دیگه . نمیدونم ....
پ.ن: برادرم حالش خوب شد و برگشت خونه تا دوباره دق بده منو.
پ.ن۲: خانوم دکتری که کشیک بود واقعا خانوم با شخصیتی بود . یعنی آدم دلش میخواد هی مریض بشه و هی این خانوم دکتره ويزيتش کنه . هي مريض بشه و هي اين خانومه معالجه ش كه.
پ.ن۳: من چرا سرم گيج ميره . چرا دلم درد ميكنه ! من و برسونين بيمارستان . خانوم دكترررررررررررر به فريادم برس!
نوشته شده توسط احسان در تاريخ . مربوط به بخش : |
|