اكنون گامي بيشتر به نيمه شب نمانده است. من در فرسنگها دورتر از خود هستم و جسمم را در كنار آن چشمه كهن در آوردهام و ذرات زمينيام را به بادهاي بيپايان سپردهام. اينك تو را از آن سوي اصوات صداي زمين. تو را با فصيح ترين سكوتها صدا ميزنم. پس بگذار پيش از فرارس سپيده هنگامي كه از ديدارگاه تو با رويش بابونه به خاك برميگردم از بركت نگاهت جاويدان شده باشم.
my blog
نوشته شده توسط
در تاريخ . مربوط به بخش : ادبی |
۱- امتحانات پايان ترم نزديكه و من دوباره دارم برنامه ريزي مي كنم كه ـ مثلاـ درس بخونم. بعد شونصد ترم دانشجو بودن ديگه در زمينه ي برنامه ريزي درسي و ايضا عمل نكردن به اون براي خودم صاحب سبكم!
۲ـ گاهي وقتها با خودم فكر مي كنم كاش يه رشته ي باحال وجود داشت به جاي رشته اي كه دارم مي خونم اونو انتخاب مي كردم و كلي حالي به حولي . يه رشته اي مثلا به نام رشته "رمان خواني" و دانشجويان محترم اين رشته بايد از صبح تا شب فقط رمان مي خوندن : آناكارنينا ، برادران داستايفسكي، همسايه ها ، كوري، كيمياگر، خانوم، امينه ، نبرد مارمولك ها ، پيمان سپيده دم و . . . اي حال مي داد .
۳ـ ميگن يه بنده خدايي يه كاسه ماست و ميـريزه تو دريا و شروع ميكنه به هم زدنش . يكي بهش ميگه داري چيكار ميكني ؟ ميگه دارم دوغ درس ميكنم. ميگه : آخه قشنگ با يه كاسه ماست كه دريا دوغ نميشه .طرف ميگه ميدونم ولي اگه بشه چي ميشه ؟
رمان وردیکه برهها میخوانند را دانلود کنید .
نوشته شده توسط
احسان در تاريخ . مربوط به بخش : دانشجويي |