به نام خدای بزرگ
برخی روزها نمی دانم چرا اما یک باره به سرم می زند و یک احساس گنگ وجودم را در بر می گیرد و تنها راهی که به نظرم می رسد این است که دلم همان لحظه بلند شوم بی خبربدون توجه به چیزی یا کسی مانتو و روسری ام را بردارم و در حین پوشیدن آن ها از پله های خانه پایین بروم جلوی در ورودی روی پله ی آخر خلاف گذشته و بی درنگ کفش های کتانی ام را هم به پا کنم و زنجیر در را بکشم و......فرار کنم .....دیروز از همین روزها بود انگار دلم می خواست از ثانیه شمار ظریف ساعت مچی سفید ام هم تند تر بدوم آن قدر تا شاید به بی نهایت برسم....شاید از این حس رها شوم
یک حس گنگ یک جورایی حس سرگردانی بی هدفی
درونم بلوایی به پا بود یک ور دلم یک مژده سفید پوش نشسته بود که دستش یکی از این چوب های جادویی بود داشت نصیحتم می کرد که عوض این فکرهای مسخره بلند شوم و کتاب دستم بگیرم و برای امتحانم درس بخوانم آن ور هم یک مژده دیگر بود سرخ و سیاه و چنگال به دست و هی مرا به فکر کردن بیش تر وا می داشت
این مرضی که من بهش گاهی گرفتار می شوم فلسفه بدبینی است یعنی این که وقتی این حس مرا در بند خود می کشد دچار بدبینی تمام نسبت به همه دنیا می شوم در صورتی که من جوری هستم که با هر چیز کوچکی خودم را به زندگی امیدوار می کنم اما امان از وقتی که این مشکل خر ام را (همان گلو با کسره تلفظ بفرمایید لطفا!) بگیرد !!!
مانده بودم چه طور حال و هوایم را عوض کنم و از فکر کردن به دویدن تو خیابون ها و ایجاد این فکر در خانواده گرامی که فشارهای درسی و کنکور منجر به دیوانه تر! شدن من شده است منصرف شوم دستم رفت به گوشی ام که این روزها بیش ازپیش به هم وابسته شدیم و حتی شب ها هم خواب هم را می بینیم ! و جواب اس ام اس مهرناز را دادم یکی از بچه ها چند وقت قبل برایم اس ام اس زده بود اگه قرار باشه دیگه منو نبینی آخرین جمله ای که به من می گی چیه؟ منم روز قبل از دیروز از سر بیکاری برای مهرناز و یکی دو نفر دیگر از دوستانم فرستاده بودم آن ها هم جواب هایی داده بودند این وسط مهرناز عزیزم که استاد گیر سه پیچ است گیر داده بود تو هم بگو چی به من می گی ؟ من هم که این روزها دچار بیماری خاصی شده ام که متاسفانه مزمن است و تلفیقی است از مازوخیسم و سادیسم و البته بچه ها می گویند بخش سادیسم اش پررنگ تر است جمله ای گفتم که تبعات زیادی داشت و یک ساعت تمام اس ام اسی بود که از طرف من به او سند می شد و پشت بندش هم اس ام اس هایی بود که به حلق in box فلک زده ی من سرازیر می شد فکر نمی کردم یک نفر در دنیا وجود داشته باشد که بیش تر از من تخصص در گیر دادن به یک موضوع داشته باشد مهرناز آن قدر گفت و گفت و دلیل و مدرک آورد که من بالاجبار آرمان گرایی و آموزه های والدین گرام در کودکی را در خصوص ادب و تربیت به فراموشی سپرده عفت کلام را کنار گذاشتم به یک عبارت معروف که در آن از یک کلمه غیر اخلاقی به اضافه ی صیغه خوردن (اول شخص مفرد) استفاده و برای دوست گرام سند کردم منتهی مهرناز جان دست بردار نبود و هم چنان اصرار داشت که برای من توضیح بدهد که قضیه این نیست خلاصه کلام بلاخره شارژ من تمام شد و برای بار اول به روح پدر شبکه مخابرات ایران عزیز و عزیزانی که هر اس ام اس را به نظرم ده تا حساب می کنند درود و سلام فرستادم و ایمان آوردم به عبارت از ماست که بر ماست و صلواتی هم نثار روح جمال زاده کردم که آخر هم از داستان عبرت آموز او (در حکمت مطلقه ی از ماست که بر ماست ) پند نگرفتم که باید حواس آدم به رفتار و گفتارش باشد ...
امروز صبح که مهرناز عزیز را زیارت کردم دستی به پشتم زد و گفت : اگر بخواهم حرف های شب پیش را در مورد دوستی امان بزنم یک مشت حواله چانه ام خواهد کرد و من هم از ته دل قول دادم دیگر در آن مورد حرف نزنم...
آخر شب هم یکی از همکاران قدیمی که این روزها در شبکه استانی مجری شده است حسابی ما را دل شاد کرد به این صورت که سعی داشت در مورد باران بی وقفه ای که دیشب می بارید و امروز صبح تبدیل به برف شدیدی شد صبحت کند فرمود :بله دیگه این روز ها هم که هوا بارانی است سعی کنید مواظب باشید با ماشین که رفت و آمد می کنید در خیابان ها بلاخره مواظب رهگذ ر ها هم باشید و آب پیشینگشان نکنید
- آب را چی کار نکنیم دوست عزیز؟
- پیشینگ
- آن وقت این فعل بسیار زیبایی که به کار بردید آن هم در رسانه ی ملی از فرهنگ لغت کدام بزرگوار استخراج نمودید دکتر معین یا مرحوم دهخدا؟
بعله هر چند این دوست عزیز حسابی گل کاشتند بعد از آن چند باری هم تلاش کردند روی خراب کاری اشان را بپوشانند بعله حدود 4 5 بار بعد از آن از افعال پاشیدن و ریختن استفاده کردند منتهی!!!!!!!!!!!
این شد که دیشب به کل فراموش کردم که حالم بد است و باید نسبت به همه چیز و همه کس با عینک بد بینی نگاه کنم و حتی فراموش کردم که کفش های کتانی دم در جفت کرده و مرتب آماده اند...
توی پرانتز : (از مهرناز گل و همکار سابقم که سوژه این پست شدند عذرخواهم)
ایضا : (پیشینگ یک لغت مشهدی و کاملا عامه است)
نمی دانستم سر آغاز این دفتر را چگونه بنویسم
به نظر من همان قدر که اولین دیدار از یک شخص برای نقش بستن جایگاه او در ذهن ما بسیار مهم است اولین نوشته ای هم که از کسی می خوانی به همان میزان اهمیت دارد ...
این وبلاگ برایم حکم یک آینه را دارد بازتاب افکار من احساس من و شاید دریچه ای که از آن دنیا را نگاه می کنم می خواهم بنویسم از هر آن چه که می خواهم حرف هایی که گاهی به خودم هم باید بزنم....
به کجا چنین شتابان ؟
گون از نسیم پرسید
- دل من گرفته ز این جا،
هوس سفر نداری
ز غبار این بیابان
- همه آرزویم اما
چه کنم که بسته پایم....
به کجا چنین شتابان؟
- به هر آن کجا که باشد به جز این سرا،سرایم
- سفرت بخیر اما، تو و دوستی خدا را ،
چو از این کویر وحشت به سلامتی گذشتی
به شکوفه ها به باران
برسان سلام ما را....